تبليغاتX
یک فنجان شعر داغ

یک فنجان شعر داغ

 

هر روز

به فنجان قهوه ای چشمت

خیره می شدم ،

جواب فالم انگار

خوشبختی نبود !!!

 

 

 

 

 

پی نوشت: مرد هم مترسک های قدیم

پی نوشت ۲ : "پیرکاردین" هم کارساز نبود ، آخر من یک مترسکم!!!

+نوشته شده در 88/05/11ساعت10:19 AMتوسط مترسک | |

 

زانو نمی زنم،

حتی اگر سقفِ آسمان،

 کوتاه تر از قد ِ من باشد !!!

 

من هنوز هم غرور دارم

حتی اگر ذره ای باشد

 

 

 

پی نوشت: زانوانم گاهی به من خیانت می کنند ٬ مثل چشمهایت

سپس نوشت : هر مترسکی یکبار در زندگی اش خالی می بندد!!!

 

+نوشته شده در 88/02/20ساعت9:33 PMتوسط مترسک | |

 

...

فال قهوه هم شوخی اش گرفته با ما !!!

تو که برگشتنی نیستی٬

پس این فنجان چه می گوید؟

 فنجان دروغگویِ ...

 

 

بعداً نوشت: به یک عدد فنجان راستگو نیاز  داریم ٬ شدید !..

 

 

+نوشته شده در 88/02/02ساعت6:46 PMتوسط مترسک | |

 

این روزها بد جوری نوشتنم نمی آید

یعنی می آید ها ولی خیلی زود از چشم قلمم می افتد

 تقصیر من چیست

از Backspace خیلی خوشم می آید خب !!!

بي جنبه هم خودت هستي !

 

+نوشته شده در 88/01/19ساعت11:42 AMتوسط مترسک | |

 

احساس می کنم دارم پیر می شوم

بالاخره مترسک ها هم سن بازنشستگی دارند دیگر

چیز غیر طبیعی نیست ٬ تعجب نکن

همین چند روز پیش بود که آخرین پرنده هم پرواز کرد

از روی دستهای من

عاشق ترینشان هم بود

من که باور نکردم اما می گفت :

"دارم ازدواج می کنم "

"به همین زودی ها "

"از اینکه دوستت داشتم هیچ وقت پشیمان نمی شوم "

"تو بهتریم دوست تمام عمرم خواهی ماند"

دلم نشکست چون ظاهرا من نباید دل داشته باشم

اما نمی دانم چرا چشمهایم بی جنبه شده اند

شاید هم یک بیماری فصلی باشد

احتمالش که زیاد است

کار دنیاست دیگر

...

این روزها انگار دارم تمام می شوم

باید منطقی باشم

خب کاه است دیگر فولاد که نیست

من یک مترسک بودم

مترسک هم می مانم ظاهرا

 

+نوشته شده در 87/12/11ساعت8:25 PMتوسط مترسک | |

 

هر چه فکر می کنم نمی شود

اصلا انگار میان زمان و من شکراب شده است

نمی گذرد !!!!

به همین سادگی

شاید هم خواب بدی می بینم و هنوز بیدار نشده ام ؟

اما نه

بیدارم

اصوات مزاحم که ناخن به دیوار ذهنم می کشند

اطمینان بیداری ام می دهد

دلم می خواست به مسافرت برم

اما انگار میان من و این شهر زنجیری ناگسستنی گذاشته اند

چه کسی گفت آسمان سفر همیشه آبی است ؟

من یک پرستو می خواهم که به پایش آویزان شوم و کوچ کنم

ولی پرستو هم ممنوع الخروج شده است.

شاید هم یک کبوتر چاره من باشد

اما کبوتران هم مدتی است نامه نمی برند

چکار کنم من !!!

دلم می خواهد کسی به خانه ام بیاید و دستم را بگیرد و ...

 

چه سردرد عجیبی !!

باید امشب تکلیفم را با تنهایی روشن کنم

مرگ یکبار و شیون هم یکبار

باید امشب سر از راز نکوچیدن پرستو در بیاورم

شاید راضی اش کردم

خدا را چه دیده ای

 

+نوشته شده در 87/11/20ساعت9:55 PMتوسط مترسک | |

 

دارم به نبودنت عادت می کنم

همین چند روز پیش بود که قلبم شکست

نه شتباه نکن

یکبار خیلی قبل ها شکسته بودیش اما ...

همیشه امیدوار بودم جبرانش کنی

اینبار اما از بین رفت

دیگر برایم مهم نیست چه می شود

دارم به این باور می رسم

هر کسی تنها به اندازه وسعت چشمهایش

 آسمان را درک می کند

و هر کس تنها به اندازه تنهائیش عاشق می شود

...

باز هم اشتباه کردی

غصه نمی خورم

اگر غصه می خوردم٬ تو که می دانی

نمی توانستم بنویسم .

دارم واقع بین می شوم

برایت خیلی چیزها می خواهم

می خواهم همیشه شاد باشی

تو خیلی بیشتر از اینها حق داری

چشمهایت را برای همیشه به خاطر می سپارم  

این شاید بی بهانه ترین نوشته ام باشد

اما من جرات نوشتنم را دیگر نمی فروشم

همین

 

 

+نوشته شده در 87/11/08ساعت9:42 PMتوسط مترسک | |

 

سرم را بين انگشتانم جا مي كنم

نه ، يعني افكارم را محكم ميگيرم تا ...

از چشمهاي عابران غريبه لجم مي گيرد

دلم نمي خواهد از من چيزي بپرسند

آخر هيچ كدامشان درد دل كبوتر را نمي دانند

اما هنوز خودم هم نفهميده ام

چرا كاسكو با اينكه زيبا مي خواند و چشم مي نوازد

هميشه در قفس زنداني است و

كلاغ با آنكه هميشه مزاحم ترين است

هيچ وقت رنگ قفس را نمي بيند ؟

من از اين كلاغ كه هر روز از مترسك سواري ميگيرد

شكايت دارم

آقاي پاسبان مي شود لطفا دستگيرش كنيد ؟

مي توانم براي كاسكو وثيقه بگذارم ؟

 

+نوشته شده در 87/10/25ساعت1:14 PMتوسط مترسک | |

 

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

 با لبخندی گرم فریبت می دهند...


دلم می گیرد

 از خورشیدی که گرم نمی کند


و نوری که تاریکی می دهد...


ازکلماتی که چون شیرینی افسانه ها

 فریبت می دهند


دلم می گیرد ...


از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد



و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند...


از دوستی که برایت


هدیه


دو بال برای پریدن می آورد


و بعد


پرواز را با منفور ترین کلمات دنیا معنی می کند...


گاهی حتی


از خودم هم دلم می گیرد

 

+نوشته شده در 87/10/11ساعت8:24 PMتوسط مترسک | |

 

من از غلظت اینهمه تنهایی می ترسم

از آروزهایی که بهشان نمی رسم

از اتفاقاتی که این روزها دارد می افتد

تازه این چند روز حسود هم شده ام

دیروزها که از کوچه خیالت رد می شدم

به جوجه کلاغ زشتی که از دیدن مادرش فریاد می زد

آنقدر حسادت کردم که چشمانم سرخ شد!!

من آنقدرها هم که فکر می کنی حسود نیستم

اما همین چند شب پیش که فالم را شنیدم

به حافظ هم حسودی ام شد

آخر می دانست به فالهایش می خندم

اما حالا دیگر به فال هم نمی شود خندید

مانده ام چرا نوشتن هم برایم ترس دارد !!!!!

.

.

.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 می بینی حافظ چطور سر به سرم می گذارد؟

 

+نوشته شده در 87/10/05ساعت8:25 PMتوسط مترسک | |